تبليغاتX
My special world

My special world

۱)وقتی کسی رو مسخره میکنی و با انگشتت اونو نشون میدی اگر دقت کنی میبینی که

سه تا انگشت دیگت خودتو نشون میدن.

 

۲)هرگز به دنبال کسی نباش که با اون زندگی کنی.به دنبال کسی باش که:نتونی بی اون

زندگی کنی.

 

۳)جهان را بد ساخته اند!هر کسی را دوست میداری او ترا دوست نمیدارد...

هر کسی که تو را دوست دارد تو او را دوست نمیداری...

و هر گاه کسی تو را دوست دارد و تو نیز او را دوست داری به رسم و آیین و تقدیر و زمانه

به هم نمیرسید....

و این رنج است...

 

۴)عشق در لحظه ای پدید می آید اما دوست داشتن در امتداد زمان و این اساسی ترین تفاوت

میان عشق و دوست داستن است!

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 5:21 بعد از ظهر توسط Hazel eye |


سلام چطورید؟

امروزم اتفاقای جالبی افتاد که میخوام براتون تعریف کنم.امروزم خاکی بود(هوا رو عرض میکنم).منم طبق

معمول بعد کلی برنامه با چنگ و دندون خودمو رسوندم ایستگاه سرویس.یه ۱۰ مین به قرمه سبزی گپ

زدم تا سرویس اومدو پریدم بالا.ازون جایی که هوا واقعا شورشو در آورده بود همه خوشحال بودیم که الان

از همین راهی که اومدیم برمون میگردونن خونه.حسابی سرخوش بودیم طوری که برای مردم از پنجره

دست تکون میدادیم.اونا هم اول صبحی خودشون گیج و منگ بودن مارو که میدیدن بدتر میشدن.

همینطوری رفتیم مدرسه و دیدیم نخیر خبری نیست و با صورت کش اومده رفتیم سر کلاس.دیدیم دبیر

سرش تو کار خودشه بچه ها هم عین سیمان پهن شدن رو نیمکت چرت میزنن.ما هم به جمعشون

ملحق شدیم و زنگ اول گذشت.زنگ تفریح با بچه ها قرار گذاشتیم که هی سرفه ناجور بکنیم یه ۲-۳

نفرم فیلم بازی کنن که مثلا حالمون خرابه تا دبیره دلش به رحم بیاد بره به دفتر بگه بلکه یه فرجی بشه.

اون زنگ با خان خله داشتیم .تا اومدیم اجرا کنیم گفت ورقه ها روی میز میخوام ببینم چقدر آمادگی

دارین.ما هم اومدیم یه کم لفتش بدیم که مثلا تو فلان جا اشکال داریم دیدیم نشد و خلاصه امتحانه رو

دادیم .بعد در حالی که فاتحه برای خودمون میخوندیم ورقه هامونو دادیم.یه چند دقیقه که گذشت خان

خله یه لبخند ژکند زد و گفت:به به وضعتون بد نیست.خب نماینده بیا ورقه ها رو پس بده به بچه ها.

ما هم که شاخ در آورده بودیم یه کف به افتخار خان خله زدیم.چیزی نمونده بود بگم خان خله دوست

داریم که بچه ها بهم لگد زدن و خطر رفع شد.

زنگ بعدشم ریاضی داشتیم.گفتیم اینبار دیگه تحت هر شرایطی نقشه رو اساسی و برنامه ریزی شده

رو اجرا کنیم.بعد چیدمان بچه ها رو مشخص کردیم که چیکار کنن. ولی خب..شانس نداریم که!دبیر نیومد

اینم گذشت.دیگه داشتیم ناامید میشدیم.اما گفتیم یه کاری کنیم لا اقل فردا تعطیل بشیم.

زنگ آخر که تا ۲ بودیم نشستیم کلی تمرین مظلوم نمایی کردیم. چند تا از بچه ها هم مامور شدن که

ادای آسمیارو در بیارن.خلاصه دبیر اومد. ما هم تا وارد شد شروع کردیم فیلم بازی کردن.

یکی سرفه میکرد یکی عطسه میکرد یکی رفت از سرایدار پیاز گرفت زیر میز خورد کرد که گریش بگیره

یکی پهن شد روی نیمکت که یعنی من از حال رفتم و بچه ها روی سر وروش آب میریختن.

خلاصه طوری نمایش اجرا کردیم که دل سنگ کباب میشد اما دبیره مون عین ابولهول لم داده بود روی

صندلی اس ام اس بازی میکرد.ما هی صدامونو بردیم بالا هی با تمام قدرت سرفه کردیم دیدیم انگار نه

انگار.هیچی دیگه طوری شد که اون دختره که داشت با پیاز اشک میریخت واقعا گریش در اومد.منم که

این وسط کارگردان بودم و همچنین نقش سرفه کننده داشتم دیدم چاره نداریم جز اینکه تسلیم بشیم.

و این روزم اینطوری تموم شد....

البته فکر کنم فردا واقعا تعطیل بشیم چون هوا الان دقیقا رنگ این فونتیه که دارم باهاش مینویسم و

حتی یه کم پر رنگ تر .اصلا هم اغراق نمیکنم.هوا هم داره بوی خاک میده شددددددددیییید.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387 5:33 بعد از ظهر توسط Hazel eye |


 امروز میخوام  کادر دبیرستانمونو که کاملا ضد دانش آموزه رو معرفی کنم.این فعلا قسمت

اولشه.مزاحم نمیشم.بخونید.

خ مدیر(Alexis):آروم-آروم-آروم-آروم-آروم....و آروم.خفن محجبه.سینگل.معمولا کسی

اونو بیرون از دفترش نمیبینه این طور که به نظر میرسه فقط شبا میاد بیرون و معمولا از میوه

درخت مانگو تغذیه میکنه و دارای دو بال نازک سیاه رنگه...هی کی این خفاشو به جای مدیر

به ما قالب کرده؟

 

آل کاپون(معاون):خونخوار در حد اتیلا-توانایی جیغ زدن با فرکانس فرا صوت-علاقه عجیبی

به گیر دادن به دانش اموزانی که ابرو دود میدن داره-خیلی خیلی خیلی فشن(توضیحات:

وقتی کفش پاشنه ۵ سانی میپوشه تازه قدش به دستگیره در میرسه)

 

جان کوچیکه(معاون):این یکی خیلی باحاله.وقتی میخواد حرف بزنه دستاشو عین تهی اف ام

تکون میده.چادر از سرش کنده نمیشه.وقتی میخواد کسی رو از بلند گو پیج کنه یه طوری

میکروفون میگیره دستش انگار میخواد کنسرت بر گذار کنه.وقتی هم میخواد بگه خانوما

خسته نباشید بفرمایید کلاس اون چشمو چال مقعرش فقط منو وسط حیاط میبینهو دیگه

اینکه شاگردا معمولا چیزی ازش نمیخوان چون کارتو که درست نمیکنه هیچ گندم بهش میزنه.

 

آنجل(معاون):واقعا آنجله.عین پروانه دور شاگردا میچرخه. مخصوصا اگه حالت ناجور باشه

نمیدونی چه صفایی بهت میده.همه صفاتش مثل مامانا میمونه حتی اینکه به زور میوه رو

خرما چپون میکنه توی دهنت.خلاصه..لاوه.

 

دبیر برنامه ریزی و مشاور مدرسه(راسو):دارای کثرت حرف شین-تنها کاری که خوب بلده

اینه که گندای مدرسه رو در مورد برنامه ریزی امتحانا و... رو با زبانی سلیس و شیرین ماست

مالی کنه.قدش تو مایه های آل کاپونه.و احتمالا بینی این شخص مورد اصابت ماهی تابه ای

چیزی قرار گرفته چون بدطور آب رفته-و تنها فرق این موجود با راسو اینه که دم نداره تا بالا

بگیره و برنامه های بی ادبی اجرا کنه.

+ نوشته شده در سه شنبه سوم اردیبهشت 1387 3:53 بعد از ظهر توسط Hazel eye |


چیه چرا اینطوری نگاه میکنی؟ها؟دعوا داری؟ولی من ندارم!بیا بشین پیش خودم تا برات

تعریف کنم امروز چی شد.بعد یه ساعت پروژه بیدار شدن(این بار از تخت پرت شدم.با دماغ)

از در خونه زدم بیرون .هوایی بود.بهاری.اصلا صفا میکردی.خاک آلوووووووود!احتمالا فرشته ها

اول صبحی داشتن رفت و روب میکردن.پرنده هم پر نمی زد.شده بود عین این فیلم وحشتناکا

کم مونده بود یه ۳-۴ تا جنازه خونخوارم حضور پیدا کنن تا صحنه کامل بشه.

خلاصه رفتیم سر ایستگاه ایستادیم . ۱۰ مین شد.ربع مین شد.ما هم دیدیم الان درخت

نخل ریز پامون سبز که میشه هیچ خارکم میده.با خط واحد به اتفاق بچه نگهدار مدرسمون

(ملقب به قرمه سبزی)رفتیم مدرسه.حالا منم دلم داشت بلرزون میرفت که الان با اینهمه

تاخیر  ناظممون چهارزانو نشسته وسط حیاط داره برای گردنم چاقو تیز میکنه.

آقا رفتیم تو مدرسه دیدیم صدای بچه ها از کلاس میاد.گفتیم لابد دبیر نیومده.و با خوشحالی

بس گسترده شطرق!در کلاسو با پا باز کردم  عین این کنگفو کارا پریدم تو:حریف میطلبیم.نبود؟

یهو دیدم شیر برنج (دبیر دینیمون)ایستاده پشت سرم.ووووووووی یا پیغمبر شماره ۱۷!

بعد هی یه ذره اون نگاه کرد یه ذره من بعد گفت برو بشین ایندفعه رو میبخشم.ما هم همین

که نشیمنگاهو گذاشتیم سر نیمکت همون ناظم وحشتناکه که ذکر کردم اومد تو:بچه هایی

که سرویس دارن ..خانم مقنعه تو بکش جلو...برن سوار بشن به دلیل....همدانی شلوارک

دوختی این چه شلواریه....نگاه کن انگار  اومده دبی...نچ نچ نچ ....چی داشتم میگفتم؟ها

به دلیل گرد و خاک شدید مدرسه امروز تعطیله.زود باشین!....من باید راجع به تو بیشتر

سخت گیری کنم خانم همدانی.شطرق!(صدای در کلاس)

یهو کلاس رفت تو فضا.دبیر از خدا خواسته جیم شد بقیه هم به همین منوال....چقدر روز

خوبی بود.تا باشه ازین خاکا باشه!.

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم فروردین 1387 10:55 بعد از ظهر توسط Hazel eye |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

آذر

متولد مرداد 1372.آبادان

اسم مستعار:haze

id:shere_bi_vazhe_14@yahoo.com


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

هفته سوم اردیبهشت 1387

هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387



پیوندها

بكس خرچنگ
ساده دل
آنتي خاله زنك
طنزنوشت های یک سفیر
هر چه خواهي سخنش شيرين است...
شب نويس
دفترچه يادداشت
عاقبت
دل نوشته ها
دست نوشته ...و ديگر هيچ
زخم
قاطي پلو
زيست
وقت و بي وقت
فوتبال
هياهووووووو
شيطونياي فاطي
alone boy
مطالب بدرد بخور
بچه هاي محله
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin