تبليغاتX
Im The Last Girl
سلام چطورید؟

امروزم اتفاقای جالبی افتاد که میخوام براتون تعریف کنم.امروزم خاکی بود(هوا رو عرض میکنم).منم طبق

معمول بعد کلی برنامه با چنگ و دندون خودمو رسوندم ایستگاه سرویس.یه ۱۰ مین به قرمه سبزی گپ

زدم تا سرویس اومدو پریدم بالا.ازون جایی که هوا واقعا شورشو در آورده بود همه خوشحال بودیم که الان

از همین راهی که اومدیم برمون میگردونن خونه.حسابی سرخوش بودیم طوری که برای مردم از پنجره

دست تکون میدادیم.اونا هم اول صبحی خودشون گیج و منگ بودن مارو که میدیدن بدتر میشدن.

همینطوری رفتیم مدرسه و دیدیم نخیر خبری نیست و با صورت کش اومده رفتیم سر کلاس.دیدیم دبیر

سرش تو کار خودشه بچه ها هم عین سیمان پهن شدن رو نیمکت چرت میزنن.ما هم به جمعشون

ملحق شدیم و زنگ اول گذشت.زنگ تفریح با بچه ها قرار گذاشتیم که هی سرفه ناجور بکنیم یه ۲-۳

نفرم فیلم بازی کنن که مثلا حالمون خرابه تا دبیره دلش به رحم بیاد بره به دفتر بگه بلکه یه فرجی بشه.

اون زنگ با خان خله داشتیم .تا اومدیم اجرا کنیم گفت ورقه ها روی میز میخوام ببینم چقدر آمادگی

دارین.ما هم اومدیم یه کم لفتش بدیم که مثلا تو فلان جا اشکال داریم دیدیم نشد و خلاصه امتحانه رو

دادیم .بعد در حالی که فاتحه برای خودمون میخوندیم ورقه هامونو دادیم.یه چند دقیقه که گذشت خان

خله یه لبخند ژکند زد و گفت:به به وضعتون بد نیست.خب نماینده بیا ورقه ها رو پس بده به بچه ها.

ما هم که شاخ در آورده بودیم یه کف به افتخار خان خله زدیم.چیزی نمونده بود بگم خان خله دوست

داریم که بچه ها بهم لگد زدن و خطر رفع شد.

زنگ بعدشم ریاضی داشتیم.گفتیم اینبار دیگه تحت هر شرایطی نقشه رو اساسی و برنامه ریزی شده

رو اجرا کنیم.بعد چیدمان بچه ها رو مشخص کردیم که چیکار کنن. ولی خب..شانس نداریم که!دبیر نیومد

اینم گذشت.دیگه داشتیم ناامید میشدیم.اما گفتیم یه کاری کنیم لا اقل فردا تعطیل بشیم.

زنگ آخر که تا ۲ بودیم نشستیم کلی تمرین مظلوم نمایی کردیم. چند تا از بچه ها هم مامور شدن که

ادای آسمیارو در بیارن.خلاصه دبیر اومد. ما هم تا وارد شد شروع کردیم فیلم بازی کردن.

یکی سرفه میکرد یکی عطسه میکرد یکی رفت از سرایدار پیاز گرفت زیر میز خورد کرد که گریش بگیره

یکی پهن شد روی نیمکت که یعنی من از حال رفتم و بچه ها روی سر وروش آب میریختن.

خلاصه طوری نمایش اجرا کردیم که دل سنگ کباب میشد اما دبیره مون عین ابولهول لم داده بود روی

صندلی اس ام اس بازی میکرد.ما هی صدامونو بردیم بالا هی با تمام قدرت سرفه کردیم دیدیم انگار نه

انگار.هیچی دیگه طوری شد که اون دختره که داشت با پیاز اشک میریخت واقعا گریش در اومد.منم که

این وسط کارگردان بودم و همچنین نقش سرفه کننده داشتم دیدم چاره نداریم جز اینکه تسلیم بشیم.

و این روزم اینطوری تموم شد....

البته فکر کنم فردا واقعا تعطیل بشیم چون هوا الان دقیقا رنگ این فونتیه که دارم باهاش مینویسم و

حتی یه کم پر رنگ تر .اصلا هم اغراق نمیکنم.هوا هم داره بوی خاک میده شددددددددیییید.

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 5:33 بعد از ظهر توسط Hazel eye |